آبجی کوچیکه و داداش بزرگه

متن مرتبط با «در ده سالگی» در سایت آبجی کوچیکه و داداش بزرگه نوشته شده است

مادرشدم

  • نیلوبلاگ

    وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ2/1/2006 يعني روزدوم کریسمس(و 12 دی 84) یه صبح برفی اما آفتابى و زيبا بيمارستان (دندريد استکهلم ) ساعت 9:45 صبح ، مهمونی که سالها منتطرش بودیم از راه رسید، يه فرشته ناز که شد سوگلي قلب مامان ، شد دنی دوردونه خونه .و 3سال بعدساعت 8:20 صبح روز 23 مهر 87 اما این بار ( مشهد ) ؛ دینای نازم اومد که شیرینی لحظه های ما رو دو چندان کرد .مینوی...

    ادامه مطلب
  • ده سالگی

  • نیلوبلاگ

    دوروز گذشت و من یادم رفت اینجا رو به روز کنم به مناسبت ده سالگی صاحب این وبلاگ پسرکم مردی شده رای خودش ده سال ه صبحی اومد بغلم و گفت مامان..ده ساله شدما.. گفتم نه مامانی.. ده سال وووو سه ساعت !!!بغلش کردم..بوسیدمش..فشارش دادم تو بغلم و چه لذتی بردیم هردو از این آغوش مثل اولین روز مثل اولین لحظه پسرک سفید تپلی و آروم و گرسنه ی من ! تو بغلم و هردو خستتتته ده سال از اون لحظه گذشت بازم دارم مینویسم..باورم نمیشه نه سال ه اینجا رو سرپانگه داشتم یکی از قشنگترین ارزوهام اینه اینجا باشه من باشم پسرک باشه...

    ادامه مطلب