
چقدر دلم برای اینجا تنگگگگ شده بود! دیروزدیدار یه دوست مجازی تو فضای حقیقی..دوباره منو یاداینجا انداخت دوستی که از سالها قبل خواننده اینجا بود خاطره عزیزم بخوانید...
ادامه مطلب
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ 2/1/2006 يعني روزدوم کریسمس(و 12 دی 84) یه صبح برفی اما آفتابى و زيبا بيمارستان (دندريد استکهلم ) ساعت 9:45 صبح ، مهمونی که سالها منتطرش بودیم از راه رسید، يه فرشته ناز که شد سوگلي قلب مامان ، شد دنی دوردونه خونه .و 3سال بعدساعت 8:20 صبح روز 23 مهر 87 اما این بار ( مشهد ) ؛ دینای نازم اومد که شیرینی لحظه های ما رو دو چندان کرد .مینو...
ادامه مطلب
این روزها روزهای قشنگی نیست روز خداست اما .... نمیدونم چرافقط نازیبایی هاش رو به من نشون میده شب میخوابم با هزار فکر مغشوش صبح بیدار میشم با پیام های نازیبا ...پشت هم پشت هم پشت هم گاهی اونقدر از همه طرف که از قدرت هضم من بالاتر میره از کسانی که انتظار دارم و ندارمxa0 کلافه م از خودم از نتیجه ای که باید از تلاشم میگرفتم و نشد! کلافه ام از خودم و روزهایی که از سر خستگی بیهوده به شب میرسونم بدون هیچ کار مثبت و مفیدیxa0 کلافه م از خونه ای که هنوززز خونه نشده مآمن نشده سرپناه نشده xa0 xa0 دلم جیغ زد...
ادامه مطلب
امروز کمی بهترم خوشحالتر لاااقل یکمی از زحمتام نتیجه دارد ...اونی که میخواستم نشد ...شاید اونی که خدا میخواشت شده نمیدونم ... بهرحال شکرxa0 xa0 عیدی که xa0گذشت خیلی سخت گذشت اولین یا بهتر بگم دومین عید قربانی بود که برام معنی فراتر از یه روز شاد و تعطیل معمولی داشت خوشحالی و شادی و غم درهم ... حس اینکه من باید امسال مثه هزاران حاجی دیگه باید قربانی کنم حس شیرین و غرور انگیزی بود اما غم یادآوری عید پارسال و اتفاقاتی که گذشت اجازه نمیداد این حس با خوشحالی و لبخند همراه شه xa0نمیتونم از حس و حال دی...
ادامه مطلب